اینهمه دیوار نساز
نیازی نیست
وقتی نباشی
همهٔ دنیا برایم زندان است
اینهمه پل پشت سرت آوار نکن
همه پل ها هم که سر جایشان باشند
من مقصد و مقصودی ندارم
برای پیمودن و رسیدن
فرقی نمیکند کنارم باشی
یا دور و دست نیافتنی
از پشت تمام این دیوار ها
و از پس تمام این پل های ویران شده
من هنوز هم میتوانم
دست سایهام را بگیرم
و با یادت قدم بزنم
هنوز هم میتوانم هوای تو را
در هر دم و باز دمم نفس بکشم
من وامانده در میان تمام این دیوارها
و از پس تمام این پل های ویران شده
هنوز و همیشه میتوانم
تو را دیونه وار دوست بدارم
پ.ن: بخش نظر دهی وبلاگم خراب شده و کسی نمیتونه نظر بده. از دوستان اگه کسی
میدونه مشکل چیه لطفا برام ایمیل کنه.ممنونم.
مقابل دریا كه می رسم
فقط برای چشمهایت دعا می كنم
اما تو هرگز مستجاب نمی شوی
ببار ...
ببار كه باز باورت كنم
ببار در همین كوچه پس كوچه های بارانی
ببار در همین كوچه مهتاب
راستی قرارمان
"همان ساعت "نمی دانم
ساعت لجوجی كه هیچ عقربه ای
روی شانه هایش به خواب نمی رود
یادت نرود
تو ، همیشه فرصت كوتاه منی برای شعر
تا می آیم زمزمه ات كنم
زود تمام می شوی
می دانم سالهاست
ساعت قرارمان
یك دقیقه به هیچ است
و من همیشه فقط یك دقیقه
دیر می رسم .....
پ.ن: اول آذر تولدمه، بیست ساله میشم....
نگران نباش
حال ِ دلم خوب است !!!
نه از شیطنت های کودکانه اش خبری هست
نه از شیون های مدامش، به وقت ِ خواستن ِ تو
آرام
جوری که نبینی و نشنوی
گوشه ای نشسته و
رویای داشتنت را به خاک می سپارد ،
خیال ِ روشن ِ خوشبختی ات را رنگ می زند
و
بغض های بیشُمارَش را می شُمارد.
تو هم ،
تنها لطفی کن
و به وقت رفتنت
به خاک بگو :
روی دلم نه،
روی سرم بریزد...!!!
پ.ن: بعد از یه غیبت طولانی برگشتم،دلم برای همتون خیلی تنگ شده بود.خوشحالم تو این
مدت که نبودم تنهام نزاشتین.
پ.ن: نوزدهم خرداد فریاد عشق سه ساله شد.
مرا از خویش مران
من کسی هستم که شب را
با گریه هایم به صبح پیوند میزنم
من اگر بخواهم فردا هرگز نخواهد آمد
من همین امشب
زندگی ام را در بستر نبودن هایت به پایان میبرم
من غروب که می شود
آتش به خرمن احساس می کشم
ستاره از درخشش چشمان من سر افکنده است
ماه حرفی برای گفتن ندارد
خورشید در آنسوی زمین
نورش را از من به ارث می برد
افسار من اگر از دست رها گردد
خالق گونه ای دگر از هر آنچه نبوده خواهم بود
من گر بروم از این کویر خشک و بی آب و علف
آسمان را بارور خواهم کرد
ابرها را به غرشی دیرینه فرا خواهم خواند
و خدا را به آیه ای دگر اجبار خواهم ساخت
تو تحمل سیلاب نداری
تو در دلت بوته زار های خاردار را پرورانده ای
تو از غرش ابر میترسی
ماه برای تو کافیست
تو مگر چند آیه از بری ؟
درخشش ستاره ها تو را بس است
من به دنیای تو عادت دارم
پ.ن:پروردگارا برای دوستانم دعا میکنم که در سال جدید دلشان را چنان در جویبار زلال رحمتت
شستشو دهی که هر کجا تردیدی هست ایمان، هرکجا زخمی هست مرهم، هرکجا نا امیدی هست
امید و هر کجا نفرتی هست عشق جای آنرا فرا گیرد. ✿ســـال نـــو مــبـــارک✿
مــــاه را
بیشــــتر از همه دوست می داشتی
و حالا
ماه هر شب
تـــو را به یاد مـــن می آورد
می خواهم فراموشت کنم
اما این مــــاه
با هیچ دســـتمالی
از پنجــــره پــاک نمی شـــود!!...
*****
صدای قــلــــب نیست ...
صدای پای تو است كه شب ها در سینه ام می دوی ....!!
كافیست كمی خسته شوی .....
كافیست كمی بایستی ....!*****
دسـت هایم تـو را می بینند...
چشـمانم لمسـت می كنند...
و لبهـایم تـو را می بوینـد...!
اجـزایم گُم شـده اند!
حكایـت تنهـایی روزهاسـت كه با ماســت...
از خـودم جـدایم
تنــها!
اما به تـو پیوســته!
پیـوندم بزن...
نگاهت آویخته است
بر کنار تمام سایههای خیالم
چشمانت همچنان مرا میکاود
یاد نگاهت با من است هر جا که باشم
من و تو
آرامش و سکوت
در خلوتی دور
آسمانی ابری
باران گه گاه
روشنایی شمعی
آرزوی من چیزیست به همین سادگی ...
سنگی بگذار بر کلمات من
دانستم بی واژه تو را دوست دارم ...
به چشمان تو که فکر میکنم
گویا ثانیه ها از رفتن باز می ایستند
تو مرا از عمق خودم بیرون میکشی ، از ذره های وجودم ، از ثانیه های بودنم
مرا از من میگیری و به درون جاذبه چشمان خودت میکشی
من دیگر در چشمان توام
به چشمانت که مینگرم خودم را میبینم
آری من دیگر در چشمان تو ام
من زندگی ام وهمه احساسم...برای توست...!
پ.ن:اول آذر تـــولــدمه...نـــوزده ســــاله میــشم...
معشوق جاودان من
در خلوت شبانه ام
در لحظه های اشک و سکوت و تنهایی ام
و در تمام ثانیه هایی که نامت بر زبانم جاری است
یاد و خاطره توست که مرا زنده نگه می دارد
تمام قلبم لبریز از مهر توست
و من این میراث را تا ابد زنده نگه خواهم داشت
تا آخرین نفس
من در این روزهای با تو بودن
به زیر سقف نگاهت رشد کردم و بالیدم
و آسمان قلبت را
تا بی نهایت عشق پیمودم
و رسیدم به آرامشی ابدی
به رؤیایی حقیقی
من دوست دارم از تو بگویم
ای جلوه یی از آرامش
من دوست دارم از تو شنیدن را
تو لذت نادر شنیدن باش
تو از شباهت به زیبایی
بر دیده تشنه ام تو دیدن باش
دستهای من تو را می خوانند
و تو عاشق و تنها در آن دور دست
در جستجوی روح گمشده خویشی
نگاهم در آن لحظه به یاد ماندنی
به نگاهت پیوند خورد
و دل کوچک من
جز شکوه در نگاه پر عظمت تو چیزی ندید
هنوز نمی دانم راز رسیدن به تو در چیست
حس می کنم
فاصله قدرتمند ترین نیروی جاذبه بین من و توست
و انگار پرواز هیچ قاصدکی
مرا به یاد تو نخواهد آورد
حس می کنم هر روز به دیروز نزدیکتر می شوم
نگاه پر از مهربانیت
کلام پر مهرو عاطفه ات
واژه های آشنا و ناآشنایت
به من فهماند که عشق هنوز اعتبار دل دادن دارد
و من دیوانه همچون گذشته
غرق در احساسات پاک کودکانه ام
و تا ابد عاشق تو خواهم ماند
تا اعتبار دل را بر فراز آن بنشانم
ای همه دنیای من
آرزو دارم زیر سقفی از مهربانی
برای هم باشیم
همچون آینه
صداقت را نثار همدیگر کنیم
پ.ن: ۱۳ مرداد آبـجــی پـــریــســام عقد کرد.آبجی گلم بهترینا رو برات آرزو دارم.خوشبخت شی عزیزم.
بدنبال واژه ای می گردم که تو را در آن بیابم ...
و این عشق ما گشوده شود
و ثانیه های گمشده ام را معنایی تازه بخشد
من ...
سالیان دراز در ساحل قلبم ، به جستجوی تو دل بستم
و تو را یافتم ...
و اکنون ، تو ، بهانه ی لحظه های تنهایی من هستی
و حرمت نفسهایت ، بهار را برایم تداعی می کند
پس ...
زیباترین لحظاتم را به پای ساده ترین دقایقت می ریزم
تا بدانی ...
تو را برای تو دوست دارم و زندگی را برای نفسهای تو....
پ.ن: نـــوزدهــــم خــــرداد فــــریــــاد عــــشــــق دو ســـــاله شـــــد...
عشق پاک من!
من نه تنها به تو نیاز دارم
نه تنها به عشق ورزیدن به تو نیاز دارم
که حتی به آن نیاز دارم که برای تو بنویسم
فقط برای تو
میدانی عشق من؟
وقتی که تو را روبروی خود می بینم
و لبخند ساده ولی زیبایت روی لبهایت مینشیند
برق نگاهم با نگاه نافذت که تا اعماق جانم فرو میرود، گره میخورد
برق شادی در چشمان من چنان میدرخشد که می دانم جان تو را نیز روشن میکند
و شور عشقت که شوق میآفریند
آن گاه دیگر میبینم که من بی وجود تو و عشق تو
هیچم. خاکسترم. خاکستری که اگر عشق نباشد، باد هستیاش را با خود میبرد
پس چگونه نیازمند تو و نوشتن از تو نباشم؟
اگر باران عشق تو بر جان من نبارد، چگونه کویری بی حاصل نباشم؟
اگر در دریای عشق تو شناور نباشم چگونه ماهی هستیام زنده بماند؟
اگر عشق تو نباشد چگونه خوشبختی را در این دنیای فانی احساس کنم؟
من نه تنها به عشق تو که حتی به نوشتن از تو نیز نیاز دارم.
باید با زبان و بیان بگویم
که مهر تو در جانم نشسته است
و عاشقانه به تو میاندیشم
برايت مينويسم ,مينوسم که بخواني تا بداني: در زندگي ام فقط تو را دارم
سـلام دوســتــای خــوبـمپــــریـــا هــستم. 20 ساله و از مــهــابـــادامیدوارم که لحظه های خوبی رو تو وبم بگذرونیدخوشحال میشم با نظراتون به ارتقای کمی و کیفی وبلاگم کمک کنیددوستدار شما: ★☆ پــــریــــا ★☆~~~~~~~~~~~~~تقدیم به آنان که با آوازه عشق آشنایی دارندوبه انسانهای دیگراحترام میگذارند ودوست داشتن و مهرورزیدن راگناه نمیشمارند و عشق راستین را بااعماق وجود پذیرفته اندخلاصه پیش کش به تمام شیفتگان و دلسوختگانسلام آغازهرآشنایی...