در این غروب پر از دلتنگی که خورشید اندک اندک در پشت کوه ها به خواب می رود و آسمان
آبی، قیرگون و دل گرفته می شود، من هوای تو را در سر دارم و دلم هوایت را کرده است.
در این خلوت غریب عاشقانه، که چشمانم از دلتنگی، خیس خیس است و نگاهم محتاج
چشمان تو و دستانم نیازمند دستان مهربان تو هست و آرزوی شانه های مهربانت را می کنم،
دلم هوای تو را کرده است .....
در این لحظه های نفس گیر و کوبنده، که هزار هزار سپاه تنهایی سر به سوی قلب پر از درد
من گذاشته است و بغضی بزرگ در گلویم نشسته است ، دلم هوای تو را کرده است ...
ببین! نگین قلبم تویی. ستاره قلبم تویی. خورشید وجودم تویی. روشنایی روح و روانم تویی.
دل من هوای تو را دارد ...
ثانیه ها کند و بی پایان است و من و در حالی که تنها در گوشه ای نشسته و سرم را بر پاهای
خود گذاشته ام، و ندای قلبم را می شنوم که بی وقفه تو را فریاد می کنند
هوای تو را در سر دارم....
تو و یاد تو، حضور تو و رؤیای تو، حس تو و لمس تو، دلم را به حال و هوای دیگری می برد،
حال و هوایی که یقین دارم زمینی نیست، عاشقانه و آسمانی، عرشی و در اوج است، دلم
هوای تو را دارد؛ تو را می خواهم، کاش بودی؛ کاش آرامش جان بی قرارم بودی، کاش با
حضورت به من لبخند می زدی، کاش اشک دلتنگی من به اشک شوق بدل می شد، کاش
جای خالی ات با حضور گرم و جانبخشت پر می شد. کاش می آمدی و کویر دلم با گل های
بهاری چشمانت، گرمای طاقت فرسای غربت با نسیم فرحبخش مویت، تشنگی کشنده
هجران با گوارایی لبخندت و تلخی ذائقه عاشق دردمند با شیرینی لبانت درمان می شد.
تو خود خوب می دانی که هیچ چیز و هیچ کس جای تو را نمی گیرد. دل هوای تو دارد...
مـــهربــــانـــــم..ای خـــــــوب
یاد قلبت باشد..یک نفر هست که اینجا بین آدم هایی که همه سرد و غریبند با تو تک و تنها
به تو می اندیشد و کمی دلش از دوری تو دلگیر است
یاد قلبت باشد..یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش
اینست:زیر این سقف بلند هر کجایی هستی به سلامت باشی و دلت همواره محو شادی
و تبسم باشد
یاد قلبت باشد یک نفر هست که دنیایش را همه هستی و رویایش را به شکوفایی احساس
تو پیوند زده و دلش میخواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد
مـــهربــــانـــــم..ای یــــــار
یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است و به یادت هر صبح گونه
سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسد...
پ.ن: وبلاگ فریاد عشق یک ساله شد.از تمامی دوستان خویم که توی این یک سال همراهم
بودن ممنونم..امیدوارم منو تنها نزارین..
تلاش بیهوده ایست تو را از خود داشتن
تلاشی بیهوده....
مثل دست و پا زدن در مرداب
مثل بیداری بعد از مرگ
تلاشی بیهوده مثل روبوسی ماه با خورشید
مثل فشردن دستهای روشنایی
من در نهایت حوصله نشسته ام تا تو به خود آیی و مرا طلب کنی
جستجو کن مرا که من در یک قدمی تو ایستاده ام
نگاه کن..از ورای نیستی تا نبض هستی در کنار تو ایستاده ام
از آن سوی سرزمین نامعلوم تا این سوی دشت آشکار درکنار تو ایستاده ام
به کجا می روی که در انتهای راه کسی جز من در انتظارت نیست
سبز و سرشار در کنار تو ایستاده ام و سایه ای نیستم از خاطری دور
تمام شب در انتظار طلوع خورشید ذرات تاریکی را شمردم
تا به من بگوید با عشق تو چه باید کرد و بهای با تو بودن چیست
که دل بریدن جواب حل این معما نمی باشد
و از خود گذشتن اتفاق دیرینه ایست
تلاش بیهوده ایست تو را از خود داشتن....
خدایا ! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم***
خدایا بیا پشت آن پنجره
که وا می شود رو به سوی دلم
بیا،پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم
***
خدایا کمک کن به من
نردبانی بسازم
و با آن بیایم به شهر فرشته
همان شهر دوری که بر سردر آن
کسی اسم رمز شما را نوشته
خدایا کمک کن
که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش
مبادا بمیرد
خدایا دلم را
که هر شب نفس می کشد در هوایت
اگرچه شکسته
شبی می فرستم برایت
خدایا
زندگی سرشار از هزاران نگرانی ست
و ذهن از یک فکر به سوی فکری دیگر پرواز می کند
در میان چنین هیاهویی
شنیدن ندای خاموشی که در قلب
با من سخن می گوید دشوار است
مرا موهبت آن بخش
که ذهنم در کشاکش این غوغای روزمره
بر تو متمرکز باشد
و هر روز دقایقی با تو ارتباط برقرار کنم
بادا که چنان متبرکم گردانی
که ندای تو را بشنوم
و سیمای تو را که پر از لطف و زیبایی است
به چشم دل مشاهده کنم
کوله بار عشق تو را من میگذارم بر زمین
بار عشق تو بر دوش کشیدن سنگین است.جان فرساست
در زیر این کوله بار سنگین شکسته ام.خسته ام
و خستگی روحم از صبوری عشقم بزرگتر است
عشق تو گردبادیست .من تکیه بر باد داده ام....
در گلویم آنچنان بغضی نشسته که هیچ گریه ای از سر بازش نمیکند
روبروی دری گشوده به ناکجایی نشسته ام.....
تمام زندگیم چون آینه ای در دستم میشکند
و این گونه است که زندگی میگذرد
در هر گذری چاهی در کمین و بدنبال آن افتادنی سنگین
چگونه زیستم این همه درد را
و چگونه بر دوش کشیدم بار سنگین تحمل را
عشق تو گردبادیست. من تکیه بر باد داده ام....
من به استواری یک کوه اما شکستنی همچون بغض
من تابش خورشید گرفتار نفس ظلمت
من به پهنای آسمان اما در تنگی یک قفس
من در سنگینی یک فاجعه اما سبکبال چون لبخند
حس سبز جوانی در برگریز خزان.......
گاه از پشت نفسهای اژدهای وحشت از بطن نا سرانجامی می وزد
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...
کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...
انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...
شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !
تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!
تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛
هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !
براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد
و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد
تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!
متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم
از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم
پ.ن:میخوام نظرتونو راجب قالب جدیدم بدونم.
تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است
دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري
کرد..درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم
آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند
دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم..دلتنگي از
مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم
کنده شوم..در آنسوي مرزها دوست داشتن گناه است٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که
عشق در آن سهمی داشت مرا سوزاندند
رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان
قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند
دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من
این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم
همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند
أن جنان مرا در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم
آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود
به او نگاه مي کنم ٬ به او که پروازم مي دهد..به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند
به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه
به من مي نوشاند
مي کرد..به او که باورش کردم و دل به او باختم ..به او که دلم مي خواهد در آغوشش
چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬به روي دنيا بازشان نکنم
به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را
اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و
ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از
پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند
لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان
را به باران عاشقانه بهار سپرد
پ.ن:این آخرین آپ سال ۸۷ من بود.از همتون ممنونم که تنهام نمیزارین.سال ۸۸ رو به همتون تبریک
میگم.امیدوارم سالی پر از خوشی و موفقیت داشته باشید
شبي از پشت يک تنهايي غمناک و باراني تو را با لهجه ي گلهاي نيلوفر صدا کردم.تمام شب
براي با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهايت دعا کردم
پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي ابي احساس تو را از بين گلهايي که در تنهاييم
روييد با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ ابي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماييست رويايي و من تنها براي ديدن زيبايي ان چشم تو را در
دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم
همين بود اخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگين نگاهت حريم چشمهايم را به روي اشکي از جنس غرور ساکت
خورشيد وا کردم
نمي دانم چرا رفتي؟ نمي دانم چرا ؟ شايد خطا کردم! و تو بي انکه فکر غربت چشمان من
باشي!! ؟! نمي دانم چرا؟ تا کي؟ براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد.... و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک
برداشت...و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد
و بعد از رفتنت گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهربوني دانه بر ميداشت!تمام بالهايش
غرق در اندوه غربت شد...وبعد از رفتنت انگار کسي حس کرد که من بي تو تمام هستي ام
از دست خواهد رفت
ناگهان کسي حس کرد که من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد....و بعد از رفتنت
درياچه بغض کرد.کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
هنوز اشفته ي چشمان زيباي توام
ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
کسي از پشت قاب پنجره ارام و زيبا گفت:تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو
در راه انتخاب او خطا کردم و من در حالتي مابين اشک و ترديد وحسرت کنار انتظاري که بدون
پاسخ و سرد است!!! و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل ميان غصه اي از جنس بغض
کوچک يک ابر... نمي دانم چرا
شايد به رسم و عادت و پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ ارزوهايت دعا
کردم
وقتی که نگات می شینه روی دیوار اتاقم
عکس تو توی قاب چوبی دوباره میاد سراغم
یاد اون روزا می افتم با تو بودن زیر بارون
وقتی که شرمنده بودن پیشمون لیلی و مجنون
زیر رعد و برق تقدیر من و تو با هم شکستیم
توی رویاهامون اما هنوزم صاف و یه دستیم
گل سرخی که تو دادی بعد رفتن تو پژمرد
خشکش اینجا روی طاقچست خاطرش هست و خودش مرد
توی میدون زمونه من و تو بازی رو باختیم
تقصیر طالع ما بود سرنوشتو خوب شناختیم
مثل اون کلاغ قصه که نمی رسید به خونه
دوس نداشت که مال هم شیم دست بی رحم زمونه
بی گناهی اما رفتنت چه آتیشی زد به ریشه م
همیشه بهت میگفتم نباشی دیوونه میشم
مخمل خاطره تو توی صندوقچه چوبی
خوابیده مثل یه قصه پر راز و پر خوبی
تو رو می سپرم به دست صاحب پونه و خورشید
اما افسوس و صد افسوس که تو رو به من نبخشید
امشب سیل غمت دیدگانم را شست
درد روزی که تو رفتی آمد
قلب غمگینم را بار ديگر آزرد
باز برگرد و بيا تا ببيني چشمم
شده خون از انتظار
انتظاري كه تمامش پوچ است
سالیانست هنوز
در فراسوی همه پنجره ها
رخ زیبای تو را می جوید
از غمت خواهم مرد
خوب خاطر داری؟
که شب رفتن تو یک کبوتر آمد
روی دستان غریبم نشست
تو نگاهش کردی
قصه ای را ز کبوتر تو برایم گفتی
از ستم های زمانه گفتی
از غم دوری و دل کندن مردم گفتی
تا به شب من آرام
گفته های لب شرینت را با دلم بشنیدم
بعد آهسته به سوی ره آخرت رفتم
تا که فریاد زدم از غمت خواهم مرد
و برایم گفتی باز من می آیم
مرگ من آخر قصه تو
از غم کبوتر است
تا شاید بعدا
تو بیایی روزی
بر سر بالینم
آن زمان خواهد بود
کــــــه غمت جان مرا میگیرد
سلام به دوستان خوبمپـــریـــا هستم از مهابادامیدوارم که لحظه های خوبی رو تو وبم بگذرونیدخوشحال میشم با نظراتون به ارتقای کمی و کیفی وبلاگم کمک کنیددوستدار شما:پــــریــــا~~~~~~~~~~~~~تقدیم به انان که با آوازه عشق آشنایی دارندوبه انسانهای دیگراحترام میگذارند ودوست داشتن و مهرورزیدن راگناه نمیشمارند و عشق راستین را بااعماق وجود پذیرفته اندخلاصه پیش کش به تمام شیفتگان و دلسوختگانسلام اغازهراشنایی...